"روز جهانی زن مبارک."
این جملهای بود که امروز روی تخته سیاه کلاسمون در کانون زبان ایران نوشتم...
همکلاسیهای من در کلاس فرانسه کانون یا دانشجو هستند یا فارغالتحصیل شده و در حال حاضر شاغلند. و البته جدای از این مسئله با شناختی که در طول این چند ترم نسبت بهشون پیدا کردم میدونم که همهشون از اون دسته دخترها و زنهایی هستند که دو وجب جلوتر از دماغشون رو هم میبینند و اهل مطالعه و فیلم و روزنامه هستند و کلاً از فکر کردن و با دقت دیدن دنیای اطرافشون فرار نمیکنند. اما امروز هیچ کدومشون متوجه نبود که هشت مارسه و تقریباً نصف بیشترشون نمیدونستند که مناسبت نامگذاری هشت مارس به عنوان روز جهانی زن چیه!! برام خیلی عجیب بود! چرا باید این روز انقدر ناشناخته یا مسکوت مونده باشه؟!
یکی دو تا از خانمهای خانهدار و چادری ساعت قبل که کلاس عربی داشتند هم قبل از اومدن بچههای خودمون این جمله من رو خوندند. بیخبری اونها از این روز برام چندان عجیب نبود. چون اونجور که از ظاهر امر میشد فهمید چندان پیگیر این جور مسائل و اخبار جهانی و دغدغههای برابری خواهانه و عدالتجویانه فمینیستی نبودند و تنها راه ارتباطشون هم با دنیای خارج از آشنایانشون جعبه تلویزیونه که اون هم مثل دیگر اقسام رسانه در کشورمون هشت مارس براش يه تابوئه. پس از کجا باید میفهمیدند اگه من این جمله رو نمینوشتم و این روز رو بهشون تبریک نمیگفتم!!
بحث من فقط بحث روز جهانی زن و بیاطلاعی خیلیها از اون نیست. این فقط یک بخش خیلی کوچک از مسکوت موندن مبارزات و تلاشهای زنان آگاه و فعاله که البته متعاقباً باعث میشه خیلی از مشکلات و مسائل زنان و واقعیتهای زندگی اونها هم در سایه ابهام باقي بمونه و کمتوجهیها بهشون همچنان ادامه پیدا کنه. عدم آگاهی از وجود چنین حرکتهایی و اهداف و مطالباتشون باعث تکرار چرخه ناآگاهی و سکون و سکوت زنان میشه و فاصله بین این زنان رو با زنان اکتیویست و حامیحقوق انسانیشون بیشتر و بیشتر میکنه. این سکوت و این عدم همراهی یعنی برآورده شدن هدف کسانی که هشت مارس رو تابو کردهاند و تمام تلاششون رو میکنند تا از برگزاری هر گونه مراسمی به مناسبت این روز جلوگیری کنند...
به نظر من کوچکترین کارها مثل نوشتن تبریک روز جهانی زن روی تخته سیاه کلاس هم میتونه مانعی باشه در مسیر کسانیکه هر لحظه بدنبال مانع تراشی برای جنبش زنان هستند.
پس باز هم روز هشت مارس، روز جهانی زن مبارک... امیدوارم هر چه زودتر در ایران روزی برسه که زنان و برابری ذات و توانایی ها و حقوق آنها با مردان نه فقط شعار مبارزاتی قشر خاص يا تعداد محدودی از زنان بلکه در عمل سر لوحه زندگی همه زنان و مردان بشه...
پی نوشت: باز هم هشت مارسی دیگر از راه رسید؛ روزي که در تاريخ مبارزات زنان براي احقاق حقوق خود و حفاظت از کرامت انسانيشان پررنگتر از هر روز ديگري است... این جملات آغازین مطلبی بود که قصد داشتم به مناسبت روز هشتم مارس وبلاگم رو با اون به روز کنم. اما چه بهتر که در سایت تازه نفس سلام نیوز کار شد. چون مطمئنا بازدید اون سایت از وبلاگ من بیشتره و این مطلب می تونه اونجا مفیدتر باشه.
توجه کردید این روزها چقدر ملت از بوق ماشینشون استفاده ميکنند؟ اين آلودگي صوتي چيزي کمتر از آلودگي هوا نداره اما انگار به همون اندازه که به دومي بيتوجهي ميشه، اولي رو هم بيخيالش شديم! در طول روز اگه بخوايم يه خرده توجه کنيم که چقدر بوقهاي بيمورد زده ميشه سرسام ميگيريم.
مثلاً خدا نکنه يه خانمي به هر قصدي (رد شدن از خيابون، به انتظار تاکسي يا فردي خاص، پيدا کردن يه ماشين مدل بالا و راننده توپ براي اتو زدن و ...) کنار خيابون ايستاده باشه؛ اونجاست که رانندگان محترم با فرهنگها، سنها، تيپهاي مختلف که تنها وجه مشترکشون جنسيتشونه، پشت انواع و اقسام ماشينهاشون بوق و چراغ نثار خانوم ميکنند.
خدا نکنه يه ماشيني وسط خيابون خاموش کنه يا خراب بشه يا رانندهاش ذرهاي براي فشار دادن پدال گاز مکث کنه، اون وقت بيا و ببين که رانندههاي ماشينهاي پشتي چه سمفوني بوقي راه ميندازند. حالا اگه اين اتفاق همزمان با سبز شدن چراغ راهنمايي بيفته که مصيبته. (من هيچ وقت نفهميدم مردم ما که هميشه اينهمه عجله دارند که انگار همهشون ديرشون شده تا به کار مهمي که دارند برسند، چرا پس اينقدر هميشه عقباند!)
از همه بدتر بوقهاي خداحافظيه خصوصاً وقتي که بعد از شام مهمونهاي همسايه بغلي دارند زحمت رو کم ميکنند. آخه بعد از اينهمه حرف و روبوسي و سفارشات برای سلام رسوندنها توي پيادهرو و به جا آوردن يه مراسم خداحافظي از همه نظر کامل، اين بوق زدن موقع گاز دادن و دور شدن ديگه چيه؟! يعني اينکه خيلي ارادت داريم؟!
همه قبول داريم که رانندگيهامون از لحاظ رعايت نکردن قوانينش افتضاحه و اين همه تقريباً همهگيره و حتي اگه مخالفش هم باشيم، عليرغم تلاشمون براي اين ساختارشکني رانندگي بيقانون و اندکي قانونمند بودن، همهمون گاهي جوگير ميشيم و انگار ناخودآگاه مثل راننده ماشين بغلي که بهش کلي نقد و اعتراض داريم رفتار ميکنيم. اما به نظرم شروع کردن از بعضي مواردي که خيلي بزرگ و مهم به نظر نميرسند اما آزاردهندهاند خيلي خوبه. مثل همين بوق زدنهاي بيمورد.