"باز هم عشق"
باز شب از نیمه گذشته!
باز عشق این متجاوز،
با مشت هایی به سنگینی سیاهی شب
بر در دل می کوبد؛
باز عشق این ویرانگر،
با صدای جیرجیرک آوازخوان
میخواند نام صاحب دل دیوانه را
می دزدد آرامش چشمان این شب بیدار را؛
و دوباره می پیچد طنین فریادی
که :" کسی در خانه نیست."
باز عشق این اغواگر،
با نور ونوس، چهره بزک کرده
پشت پنجره بسته دل
می خواند نام صاحبِ این دل ویرانه؛
باز پرده می کشد دستی
و دوباره می آید صدای ناله ای
که :" کسی در خانه نیست."
باز ابرهای بارور شده دل
سیل اشک
تلخی کام
تاریکی بند؛
و باز هم سنگینی زنجیر عشق،
این اغواگر
این متجاوز
این ویرانگر!
مرجان نمازی... ۱۵/۶/۸۷
بعد از یک مدت طولانی چشمه شعرم باز فعال شد، البته به جای جوشان این دفعه انگار خروشان شده بود. همزمان دو تا شعر، یکی فارسی ( و باز هم عشق) و یکی دیگه انگلیسی (Anyone ever like you for me?!) ، که شاید بعداً دومی رو هم گذاشتم اینجا.
توی اون مدت طولانی انگار به روزمرگی عادت کرده بودم و راستش فکر کردن تعطیل بود و به بی خیالی طی می کردم، انگار مهم نبود چی می گذره، فقط میذاشتم بگذره. اما چند وقتی هست که باز مثل همیشه، گرفته و خسته ام و مثل همیشه فکر و خیال و احساسات راحتم نمیذارند.
انگار بازم افتادم توی حال و هوایی که جون می ده واسه سرودن و نوشتن، یعنی اصلاً کلمات و آهنگشون دست تو نیستند و تو اختیار اومدنشون و کنترل روان شدنشون رو نداری، مثل آبی که سدش رو میشکنه و تبدیل به سیل می شه، می ریزند توی ذهنت و تو رو وادار می کنند که بنویسی شون یا زمزمه شون کنی، انگار باز خود خودت می شی ، بدون هیچ قید و بندی، با خودت حرف می زنی و می زنی و می زنی و اگه ورق و خودکاری دم دستت باشه می نویسی و می نویسی و می نویسی و اگه گوش آشنا و محرمی در خدمتت باشه واسش می گی و می گی و می گی. و عجیب حرفهای اون لحظات صادقانه است، از عمق وجودت می جوشند و روابط و ضوابط و مصلحت و همه چیز کم رنگ و بلکه بی رنگ میشوند.
من عاشق شعر گفتن ام و عاشق تمام شعرهام. چون برام چند تا کلمه و جمله و وزن و آهنگ نیستند (درست مثل موسیقی های مورد علاقه ام)، انگار یه دنیا پشتشونه، یه دنیا حرف ، خاطره، اتفاق، یه دنیا زندگی! اگرچه این روزها خود زندگی واسه ام زشت شده اما عجیب تصویر ذهنی اش برام زیباست! از بالا دیدن خودم، اطرافیانم، اتفاقها، حتی روزمرگی، اصلاً خود زندگی چقدر زیباست! چطور میشه کنار اومد با این پارادوکس ها!؟ چطور میشه از یه کدوم به اون یکی رفت و ثابت همون جا موند و سعی کرد لذت برد و با زیبایی و شادی زندگی کرد!؟