تبليغاتX
شب نوشته ها

 

بار ها و بارها از بچه ها می پرسند :" دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟" یا اینکه " دوست داری جای کی باشی؟" علیرغم اینکه زیاد از خاطرات دوران کودکیم به یاد ندارم اما خوب یادمه که هیچ وقت نمی دونستم که جواب این سوالها رو چی می تونم بدم. نمی دونستم دوست دارم چه کاره بشم یا جای کی باشم.

تو سنین نوجوانی، بچه ها بیش از هر زمان دیگه ای یه بت خاص واسه خودشون دارند، که می تونه معلمشون، یه بازیگر، یه خواننده، یه دوست یا یه شاعر و نویسنده باشه. راستش من باز هم به یاد ندارم که کسی  تو زندگیم و دوران نوجوانیم این ویژگی رو برام داشته. بارها اینکه "الگوی شما کیست؟" یا "دوست دارید چه کاره شوید؟" رو به عنوان موضوع انشا به بچه ها میدادن و اونها هم بعد از کلی مقدمه چینی های تقریباً بی ربط، شروع می کردن به گفتن و گفتن و گفتن؛ که اکثرش با واقعیت های موجود، اصلا جور در نمیومد و خیلی کم، بعدها می دیدیم که اون بچه ها ذره ای به شغل آرمانی شون و شخصیت و جایگاه شخص مورد علاقه شون نزدیک شدن. به قول استاد فلسفه مون" فرض محال که هیچ وقت محال نیست!"  ولی من که تقریبا تمام انشاهام به قلم خواهرم بود ، این انشام هم رو پاشنه آرزوهای خواهرم می چرخید که برای همیشه همون آرزو موندند.

حالا که تقریبا بزرگ شده ام، گاهی این سوال ها رو یا خودم یا دیگران ازم می پرسند و باز هم نمی دونم چه جوابی بهشون بدم. نشونه اش هم، همین خصلت من در پریدن زیاد از این شاخه به اون شاخه است! راستش الان که فکر می کنم می بینم هیچ وقت دوست نداشتم که کسی را به عنوان الگوی تمام عیار خودم در نظر بگیرم و خودم و سلایق و اعتقاداتم رو نادیده بگیرم و درحالی که شیفته اخلاق و رفتار و ظاهر و غیرهء اون شخص هستم، کاملا خودم را به اون شکل در بیارم یا همون طور رفتار کنم و همیشه اون شخص رو در چشم انداز و رویاهای آینده ام، درحالی که صورت خودم رو جاش گذاشته ام (:دی )، داشته باشم.

من همیشه با تقلید و شیفتگی محض و تعصب مخالف بوده و هستم و همین باعث میشه که خودم رو به عنوان یک انسان منحصر به فرد با هدف و زندگی ای منحصر به فرد ببینم. این به این معنی نیست که خودخواه و خود بزرگ بین هستم. نخیر! من به نا آگاهی خودم و ندانسته هام در خیلی زمینه ها آگاه و معترفم و خوشبختانه جسارت بیان این رو هم خوب دارم و به همین خاطره با آگاهی به ناآگاهی خودم، به دنبال آگاهی می دوم اما صادقانه می گم که هیچوقت به هیچ کس به عنوان الگوی زندگیم و یا کسی که آینده ام رو در جایگاهی شبیه جایگاه اون می دیدم نگاه نکردم.

من نه فقط دراین مورد که در مورد چیزهای مورد علاقهء دیگه ای مثل رنگ مورد علاقه، شخصیت سیاسی و اجتماعی مورد علاقه، فیسلوف مورد علاقه، نقاش مورد علاقه، خواننده و بازیگر مورد علاقه، شاعر و نویسنده مورد علاقه ، استاد یا معلم مورد علاقه و خیلی چیزای دیگهء مورد علاقه، شک دارم و با عدم یقین حرف میزنم. مثلاً من نمی تونم بگم فلان رنگ رو خیلی دوست دارم و تمام وسائل و لباسهام رو به اون رنگ بگیرم چون به نظرم هم رنگها می تونن قشنگ باشن و این بستگی به مورد استفاده اشون یا هارمونی با چیزای اطرافش داره.  به نظر من همه اون مورد علاقه ها، یک سری نقاط مثبت و منفی دارند که نمی شه ازشون چشم پوشید. شاید خیلی نسبی گرا باشم اما خوب من اینم که هستم و این خصلتی نیست که به این آسونی ها بشه تغییرش داد. راستش نمی دونم اینها ضعفه یا حُسن، اما خودم تا حدی ازش احساس رضایت میکنم با اینکه گاهی اوقات از این همه بی تفاوتی و عدم یقین خودم خسته میشم!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت 1:0 توسط مرجان نمازی |