تبليغاتX
شب نوشته ها

انسان آزاد نیست.

زنجیر دوم: نیازها

من معتقدم انسان آزاد مطلق آفریده نشده و زنجیرهای زیادی هستند که دست و پای او را بسته نگه می دارند و این آزادی که خیلی ها به آن اعتقاد دارند را از انسان سلب می کند.

من معتقدم آزادی بشر پیش از اینکه به دست خود او در طول تاریخ پایمال شده باشد، به واسطه نوع آفرینش او در همان آغاز تولد از او گرفته شده است.

من معتقدم شعار "انسان آزاد آفریده شده" طبلی است تو خالی که مصادیق نقض این شعار را در زندگی هر کدام از ما و در تمام طول تاریخ طویل بشر و در تمام جوامع می توان یافت.

یکی از آن زنجیرهایی که انسان با تولدش آن را بر دست و پای خود می بیند سرنوشت است که در پست قبلی از آن گفته ام.

زنجیر دوم به عقیده من، نیازها و کمبودهای انسان است. کسی را نمی توان یافت که ادعا کند انسان بی نیاز مطلق است و از همان ابتدا موجودی کامل و بی نقص خلق شده است.

من اگرچه انسان را موجودی فوق العاده هوشمند و توانمند می دانم که بواسطه نیروهایی از جمله عقل که در او نهاده شده، می تواند برتمام مشکلات و نیازها و حتی کل آن سلسله زنجیرهایی که آزادیش را سلب می کند فائق آید، اما معتقدم که نیازهای متنوع و متعددی در وجود او هست که در بسیاری موارد و البته با درجات مختلف، آزادی که هیچ زندگی و هستی او را نیز تهدید می کند.

انسانی که اگر فقط چند لحظه از مولکول های ریز اکسیژن بی بهره بماند روسیاه از دنیا می رود؛

انسانی که در بدو تولد موجودی است فوق العاده نیازمند و اگر موجود دیگری به گریه های بی امانی که به نشانه نیازهای مختلفش سر می دهد پاسخی نگوید و به قولی به فریادش نرسد، نیامده می رود؛

انسانی که از همان آغاز تاریخ و در تمام دوران به دنبال فرمان شکم گرسنه خود و سلولهای گرسنه تر بدنش بوده و اگر فقط چند روز به نیاز آنها پاسخ نگفته و انرژی مورد نیازشان را تامین نکند حتی همان عقل، آن برترین نیروی انسان، هم از کار می افتد و فنا بر بقا پیروز می شود؛

انسانی که با تمام ممنوعیت ها و محدودیت ها همواره در بند زیر شکم خود بوده و با عدم پاسخ به نیازهای جنسی خود، به انواع امراض روحی و جسمی مبتلا می شود که سلامتی روح و عقل او را مختل می کند و اگر در این مورد نگوییم که جانش با خطر مرگ مواجه می شود و حتی اگر از تاثیر آن در تداوم نسل بشر چشم بپوشیم، اما مطمئناً همه می دانیم که انسان ناسالم اسیری است در بند بیماری؛

انسانی که پیش از هر چیز بنا به روحیاتش، موجودی اجتماعی است و نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن او را در دام تعامل با دیگری می اندازد که خود منشأ بسیاری جنگها و کشمکش ها و قوانین و تعهداتی است که از زنجیرهای دست ساز بشر برای نقض آزادی بشر محسوب می شوند؛

... این انسان چطور می تواند آزاد و بی قید بیاندیشد، گزینش داشته باشد و در کل زندگی کند؟!

انسانی که قبل از هر چیز بدنبال تامین نیازهای حیاتی اش مانند خوراک و هواست و باید طوری، چه به تنهایی و چه در اجتماع، زندگی کند که بتواند در درجه اول پاسخگوی این نیازها باشد، در درجه دوم امنیت خود را در مقابل دیگر موجودات ناکاملِ نیازمند تامین کند و در درجه سوم طوری با دیگری تعامل داشته باشد که نیاز جنسی و نیاز روحی اش را نیز پاسخ گوید، چطور می تواند باز هم به راحتی و با افتخار بر طبل توخالی " انسان، موجودی آزاد مطلق" بکوبد؟!

با تمام این اوصاف، همانطور که قبلاً گفتم معتقدم انسان موجودیست هوشمند و توانمند که قادر است این نیازها را  تاحدی کنترل کرده و حتی در مواردی بر آنها غلبه کند که البته راهی است بسیار دشوار.

باید اضافه کنم که عده زیادی معتقدند غلبه بر این نیازها و کنترل نفس و جسم و سعی در رسیدن به آزادی، همانا یکی از وظایف انسان در این دنیاست که خدا از او طلب می کند یا کمی غیر مذهبی تر اینکه چالش هایی است که انسان با غلبه بر آنها بر نیروی خود افزوده و به هدفی که شاید از "بودنش" انتظار می رود می رسد؛ بازهم این استدلال نمی تواند به طور کامل ادعای من از عدم آزادی انسان را نفی کند و معتقدم آزادی ناشی از سرکوب نیازها یا جنگ با خود و دیگری بر سر تامین این نیازها، چه در روح و چه در جسم، آزادی نیست.

من معتقدم انسان آزاد انسانی است که بتواند بی هیچ جنگ و جبری خودش باشد، به روش خود بیاندیشد، با سلیقه خود انتخاب کرده و به راه خود زندگی کند؛ این نوع آزادی شاید دست یافتنی باشد اما رسیدن به آن در توان هر کسی نیست و در ذهن من، این آزادی، که بهترین معیار در سنجش ارزش انسانهاست، به سان پلکانی است که هر کس بنا به میزان مبارزه اش برای رسیدن به سر حد آن، در سطحی خاص خود قرار دارد. البته بازهم می گویم که معتقدم انسان را بواسطه نیازهای حیاتی اش که زنجیری است ازلی و ابدی به پای او، نمی توان آزاد مطلق نامید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:25 توسط مرجان نمازی |

 

عده زیادی از آدمها به سرنوشت اعتقاد دارند و انسان را در قفس تقدیر ازلی محبوس می بینند و زمانیکه کسی شعار "انسان آزاد آفریده شده و موجودی مختار است" را با اطمینان و افتخار سر میدهد، آنها ناخودآگاه ابرویی بالا می اندازند و نگاه عاقل اندر سفیهی به طرف مقابل می کنند و در دل او را به ریشخند می گیرند.

امادر مقابل، اکثر (و نه همه) کسانیکه آن شعار را سر میدهند حقیقتاً به آن ایمان دارند و خود و دیگر انسانها را آزاد و رها از بند سرنوشت و تقدیر می بینند و تمام پستی ها و حتی بلندیهای زندگی را دست ساز خود بشر می دانند. آنها نیز افراد مخالف و مقابل خود را به سُخره می گیرند و آنها را موجوداتی ضعیف و ناآگاه می خوانند که همواره گناه خود را بر دوش دیگران و تقدیر و خدا می اندازند.

چون حقیقت امر مشخص نیست نمی توانم بگویم حق با کدام گروه است یا قضاوت صحیح و کاملی دراین مورد داشته باشم. اما معتقدم انسان حداقل حق دارد در اندیشیدن و ابراز عقاید خود آزاد باشد اما قبل از ابراز عقیده و بحث در مورد مسائلی همچون سرنوشت، ازل و ابد، آزادی و اختیار که شاید همه برداشت و تعریف دقیق و یکسانی از آنها نداشته باشند، ابتدا باید تعریف و تفسیر خود را از آنچه در ذهن داریم و از آن دفاع می کنیم، ارائه دهیم تا مطمئن شویم حداقل در مورد مسئله یکسانی صحبت می کنیم.

من سرنوشت را به سان یک چندراهه ای می بینم که آنجا نقطه آغاز زندگی انسان از همان زمان هستی یافتن و هست گشتنش است. هر شخصی در چند راههء مخصوص به خود متولد می شود و نه چندراهه های دیگر. من در شهر و کشور خودم، خانواده خودم، زمان خودم و در آخر با استعدادها و توانایی های خودم بدنیا می آیم و برخی مسائل از جمله شرایط محیطی خانواده و جامعه مانند وضع اقتصادی و فرهنگی خانواده ، پیش از وجود یافتن من، در این چندراهه ثابت قرار داده شده اند. این همان چیزی است که من از آن به عنوان جبر زندگی یاد میکنم و آن را به تقدیر و سرنوشت ازلی انسان ربط می دهم.

اما در مقابل معتقدم انسان در یک چندراهه قرار داده می شود نه یک جاده یک طرفه که انسان در جای هیچ انتخابی نداشته تا بتواند مسیر زندگی را خود انتخاب کند. انسان در چند راههء سرنوشت خود مختار است که کدام یک از این چند راه را پی بگیرد و با چه سرعت و با چه حد از تلاش و انرژی مسیر را بپیماید. این آن قسمت از زندگی است که من آن را با آزادی انتخاب انسان مرتبط می دانم.

رویهمرفته بر این باورم که انسان آزاد مطلق آفریده نشده و سرنوشت زنجیری است ازلی که به پای انسانها بسته شده است. اگرچه انسان را موجود قادر و توانایی می دانم که می تواند با استفاده از توانایی ها و شعور انسانی خود در جهت تغییر این چندراهه اقدام کند و برای رسیدن به شاهراه ایده آل خود تلاش کرده و بدود، اما میزان توانایی ها واستعدادها، امکانات و زمینه های تربیتی و شخصیتی، دوری ونزدیکی چندراهه تا شاهراه ایده آل و آرامش بخش بشری و غیره در افرد مختلف، متفاوت است و این جبر زندگی و ساختهء دست سرنوشت است نه انسان!

دقیقاً در همین قسمت است که بحث عدالت نیز مطرح می شود که جای صحبت زیادی دارد. اما تنها می گویم که اگرچه بسیاری هستند که عدالت را "قرار دادن هر کس در جایگاه شایسته خود" معنی می کنند اما من این تعریف از عدالت را جامع نمی دانم و درمورد موضوعاتی مانند سرنوشت و مسائلی که پیش از تولد شخص وجود داشته و ربطی به شایستگی حود شخص ندارند نمی پذیرم.

به نظر من سرنوشت نخستین زنجیری است که بر گردن انسان بسته شده است. نخستین زنجیری که خود تنها یک حلقه از حلقه های زنجیر بزرگ ناقض آزادی بشر است!

من باور دارم اگرچه انسان آزاد نیست و آزاد مطلق آفریده نشده اما آزادی حق او است و باید این حق را تا حد ممکن احقاق کرد!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:8 توسط مرجان نمازی |

 

زنها موجودات احساساتی هستند! زنها موجودات بسیار ظریفی هستند! زنها موجودات ناقص العقلی هستند! ...  زنها ... زنها ... و در مقابل... مردها موجوداتی منطقی و عاقل هستند! ... مردها موجودات بی احساسی هستند! ... مردها ... مردها ...

اینها جملات آشنایی هستند که به خوبی توی ذهن و خون ما رخنه کرده اند! پیش داوریهایی هستند که توی زندگی ما ریشه دار شده اند و بخشی از بحث تفکیک جنسیتی است که با عمیق ترین و قدیمی ترین اندیشه های ما عجین شده است! ... ذهنیتی موروثی و سنتی که نه تنها در بین مردان که بین خود زنان هم به راحتی و با تنوع بسیار زیاد دیده می شود.

جالب اینکه در خیلی موقعیتها می بینیم حامیان اینگونه تفکرات راحت تر و محکم تر از هر اصل ثابت شدهء دیگری به این پیش دارویهای خود استناد می کنند و بعد از یک قضاوت عجولانه و کوتاه، حکم نهایی رو صادر می کنند و وقتی خود را مقابل پرسشهایی از منابع معتبر ادعای خود می بینند ازلیت و ابدیت رو به میان می کشند و قوانین وضع شده ای که از دوران کودکی به ذهن سپرده اند را مرتب تکرار می کنند؛ قواعدی که پایه های آن در ذهن این افراد را حتی قطورترین کتابها و طولانی ترین استدلالها و اثبات های منطقی و علمی هم نمی توانند بلرزانند. آنها این قواعد را با نمونه های آماری خود پی میگیرند و گواه خود را اسناد و مدارک تاریخ ی می گیرند که سراسر مرد سالار و زن ستیز بوده و اساساً توسط افرادی با همین طرز فکر به نگارش درآمده و جای تعجبی هم نیست که مورد استناد همین گونه افراد قرار بگیرد.

جالبتر این است که این ذهنیت و اندیشه را نه فقط بین عموم مردم کوچه و بازار که حتی بین آن دسته از افراد جامعه که به نوعی به عنوان طبقه نخبه، روشن فکر و تحصیل کردهء جامعه شناخته می شوند هم می توان به آسانی مشاهده کرد.

من شخصاً مخالف این تفکیک جنسیتی و دیدگاه مردانه زنانه ساز هستم و برای من پذیرفتن یک سری چارچوب ازلی و ابدی و غیر قابل تغییر ممکن نیست و معتقدم تمام چارچوب ها و قالبها و قواعدی که طبیعی، ذاتی و الهی خوانده می شوند غیر قابل تغییر نبوده و تخطی از آنها به هیچ وجه گناه و خطا نیست. چراکه همه آنها را زنجیرهای دست ساز بشر برای بشریت می دانم. بشری که همواره خود را در میدان رقابتی دیده که برای بالا کشیدن خود نیازمند پلکانی انسانی بوده است. بشری که سالهای سال قانون جنگل بر روابط او حاکم بوده و قدرت جسمانی اصل اساسی نظام قانونگذاری او.

ما در قرنی زندگی می کنیم که بنا به اسناد معتبر تاریخی و علمی، اصل اثر محیط اجتماعی و تربیتی اصلی است غیر قابل انکار. امروزه ما حتی در بررسی های خود از اندیشه ها و نظریات گذشتگان، حتی به انواع ویژگیهای خانوادگی و شرایط محیط پیرامونی آنها در آن برهه خاص تاریخ پرداخته و اثرات آنها را در زندگی شخصی و اندیشه های ماندگار این بزرگان می جوئیم و بر همگان روشن است که نه تنها عوامل ذاتی و طبیعی بلکه عوامل فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و تربیتی هستند که به شخصیت و افکار و کنشهای انسان شکل و معنا می بخشند. ما اکنون نمونه های آماری فراوانی از قدرت عقلانی، منطقی و حتی فیزیکی بالای زنان در کنار قدرت عاطفی و احساسی قوی آنها در دست داریم و به وضوح شاهد کارایی بالا و موفقیتهای فراوان زنان در عرصه های مختلف هستیم. زنانی که پیش داوریهایی از این دست را به چالش کشیده اند و سعی کرده اند خود را آنگونه که می پسندند و به آن اعتقاد دارند بسازند و به بشریت ثابت کرده اند که انسان موجودی است بس قدرتمند و با اراده که هر چه بخواهد همان می شود و می تواند خود را هرگونه که مایل است بسازد.

با توجه به مواردی از این دست چطور می توان به راحتی آن قواعد موروثی و بی پایه از لحاظ علمی و منطقی را پذیرفت و اسیر نگاه جنسیتی متعصبانه شد. چطور می توان تنها به یک سری ویژگیهای فیزیکی متفاوت زن با مرد تاکید کرد و آن ویژگیها را اصل و ذات زن خواند و اصرار داشت که این ذات تغییرپذیر نیست و اگر هم زمانی استثناً موارد خلفی پیدا شد آن دسته از زنان را ضد یا دور افتاده از ذات خود دانست و انتظار داشت که این موجود دور افتاده از ذات و اصل خویش هیچگاه روی آرامش را نبیند و همواره در جنگ با درون ذات خود باشد!

قصد من این نیست که قضاوتی ارزشی داشته باشم و یا اینکه منکر برخی تفاوتهای فیزولوژیکی زن و مرد شوم. هدف من این است که بگویم زمان تاکید بر یک سری تعصبات و پیش داورهای مطلق به سر آمده و باید میدان دید خود را وسیعتر و ذهن خود را بازتر کنیم و بپذیریم که عصر، عصر نسبیت گرایی است!!

در آخر بد نیست با زبان خودشان و با استفاده از اصول خودشان بگوییم که ای موجودات منطقی و عقلایی ازل تا ابد! و ای روشنفکران نخبهء معتقد به انسانیت و حقوق بشر! امروز درست و منطقی و انسانی نیست که از زن تنها یک موجود فانتزی و ظریف و ضعیف و احساساتی و بی منطق بسازیم که تاب و تحمل مشکلات و درک درستی از تحلیل ها و تصمیم گیریهای منطقی نداشته و  در موقعیت هایی خاص نمی تواند تصمیم درستی گرفته یا حضور موفقی داشته باشد و بر دید و ساخته های خود تعصب بورزیم و حکم صادر کنیم که  به همین دلایل می توان زن را از برخی حقوق انسانی محروم کرده و از برخی حدود و حوزه ها راند و وی را با توجیهاتی از این دست در حاشیه نگه داشت و آزادی اندیشه و عمل را از او گرفت.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:24 توسط مرجان نمازی |

مرد، می گرید و می نالد و می سوزد و می سازد

و غرور از دست رفتهء خویش را در کبودیِ تنِ زن می جوید؛

زن، تن به آتش می دهد

و از خاکستر خویش، روزگار در هاون می کوبد؛

کودک، مشقِ جنگ و خون می کند؛

و خانواده، زیر چرخ دنده های ضرب سکه

تکه های خود را می خواند؛

 

و زندگی، این قدمگاه مرگ

و آزادی، این دروغ همیشه تاریخ

در رویا، می شکفند و پرپر می شوند؛

و باز، ذهن

تن به جبرِ نازیبای طبیعت می دهد؛

و مرگ

تبر بر پیکر بی جان انسان، این اشرف مخلوقان، می کوبد؛

وطنین صدایش را

از لا به لای صفحات هزار توی تاریخ، می بلعد؛

 

و خدا

آن قادر و دانا

ایستاده به نظاره

کار امروز به فردا وعده می دهد؛

و مدعیانش،

بکارت و قداست دست ساز خویش را به رخ می کشند؛

مُهر سکوت، بر لب و اندیشه می زنند

و داغ نفرین و کفر بر پیشانی هر متفکرِ فارغ؛

و جبر و نیستی و زشتی را رنگ می کنند

و جای آزادی، هستی و زیبایی به ما قالب؛

و او

آن خالقِ اندیشمندِ آزاد

همچنان نظاره گر است ...

مرجان نمازی

16/12/86

 

سال 86 هم داره تموم می شه و باز یک سال دیگه با تمام خوبی ها و بدی هاش داره از راه می رسه. باز هم مثل همیشه اضطراب لحظه تحویل سال جدید تمام فکر و ذکرم رو مشغول کرده و باز تکرار مکررات اون لحظه در چند سال اخیر روی ذهن و روحم بدجوری سنگینی می کنه: افسوس فرصتهایی که در سال گذشته از دست دادم، تلخیِ غصه ها و سختی هایی که کشیدم، حسرت شادیهایی که چشیدم و زود تموم شدند و طعم گسشون رو به جا گذاشتند و استرس ناشی از عدم اطلاع از یک دنیا اتفاقات تازه و نامعلومی که خوشایند و بدآیندشون با خدا و خود و سرنوشت و روزگاره، روزگاری که قصهء تکرار ملالت و دردناکی و زشتی هاش رو همه مون از حفظیم و عطش لحظات ناب و نادرِ شادی ها و زیبایی هاش رو با تمام وجود حس می کنیم.

دوستی می گفت سعی کن توی اون لحظهء خاص یاد آرزوهات و تمام زیبایی هایی که انتظارت رو می کشه باشی. اما این دوست خوبم شاید یادش رفته بود که خیلی وقته آرزوهای من با ذهنم غریبی می کنند و از من و دنیای واقعی و حتی خیالی ام فاصله گرفته اند. این دوست نازنین خوش بینم شاید از این حقیقت غافل شده بود که دیدن نیمهء پر یا خالی لیوان، بستگی به احوالات درونی و روحیات شخص داره و گذشتن از خلاء و در هم ریختگی به هستی و نظم تلاش زیادی می طلبه که بدون انگیزه و انرژی تقریباً محاله.

اما با همه اینها، بازهم امیدوارم که سال جدید اتفاقات بد کمتری بیفته (از بیانات نابِ دوست یک دوست) و شادی ها و زیبایی ها جای تمام زشتی ها و غم ها و مشکلات و دلواپسی ها رو بگیره. امیدوارم همه مون در سال جدید و حتی لحظه تحویل سال نو اون اتفاق ِ محال رو ممکن کنیم و به داشته هامون بیاندیشیم و شاد باشیم و حسرت نداشته ها رو نخوریم و در عوض بخواهیم که به همه آرزوها و خواسته هامون برسیم و با این فکر و امید یک قدم به جلو برداریم که زندگی یعنی همین به جلو رفتن و تلاش برای بودن و شدن و به دست آوردن. زندگی یعنی بسر کردن اون زمستون سرد و سخت و آغاز این بهار لطیف و سبز.

زندگی تان سراسر بهار و سرشار از شادی و زیبایی.

سال نو بر همه مبارک.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:22 توسط مرجان نمازی |

این روزها، دیگه در مقابل خبر توقیف یک روزنامه، نشریه، کتاب یا یک فیلم، سوال "چرا؟" بی معنی و لوث شده. دیگه از فیلمها و سریالهای تکه پاره تلویزیون، سایه های تیرهء ثابت و گهگاه متحرک روی بدن زنی که قد آستین و دامنش از حد اسلامی (!) کوتاهتره و یقه اش کفاف پوشوندن برجستگی های ممنوعه رو نمی ده، یا حتی تغییر تم فیلم که نتیجه اصلاح دیالوگ ها و قیچی سانسوره، خنده مون نمیگیره و تعجب نمی کنیم.

این روزها که فیلتر سایت ها بیداد می کنه، از اینکه بیش از هر چیز دیگه ای توی نت، به جملهء "دسترسی به این سایت مقدور نمی باشد" بر می خوریم، دیگه ابروهامون، اونقدرها تو هم نمیره. دیگه تعجبی نمی کنیم از اینکه سایتهای سیاسی مخالف و منتقد و لائیک و چپ گرا و حاوی اخبار دانشجویان و فعالان در بند و تحلیل های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و مذهبی بدون سانسور، قابل دسترس نیست. دیگه دنبال علت ممنوعیت دسترسی مون به  بعضی سایتهای یونیورسال که بیگانگان و کفار(!) ساپورتش می کنند و در کنار اخبار کل جهان، اون گوشه کنارا یه کوچولو اخبار ما رو هم به زبان خودمون یا خودشون پخش می کنند، نمی گردیم.

این روزها دیگه عادت کرده ایم که هر سایتی که به موضوعات و مقالات مربوط به مسائل جنسی و نمایش صحنه ها و صور قبیحه (:دی) اختصاص داره یا حتی گهگاه اون کلمهء اسمش رو نبر ِ متشکل از سه حرف سین و کاف و سین  درش هست، باید فیلتر باشه؛ حالا اون سایت چه تحقیقاتی و پزشکی باشه چه برای انحراف و به فساد کشیدن جوانان پر شور و سر به زیر و این چیزا ندیده و نشنیده، ترتیب داده شده باشه. این روزها خوب می دونیم برای جستجوی بعضی اخبار مخصوص به زنان، باید به فیلتر شکن مجهز بود. خیلی وقته که لبخند شیطنت آمیزِ آمیخته با حس غرورمون  وقتیکه گهگاه می بینیم زن و زنانگی و زیبایی ها و برجستگی های تن زن، رابطه عاشقانه زن و مرد و آغوش و بوسه و هر چیزی که به نوعی مرتبط هستند با یک سری لحظات ناب که دلالت به مسائل جنسی و عاشقانه می کنند، از زیر تیغ تیز قلم و قیچی کارشناسان سانسورچی در رفته اند، اصلاً جای تعجب نداره! 

این روزها، رفتار ناهنجار و غیرمعقولِ موسوم به بی فرهنگی و بی جنبه گیِ (:دی) نوجوانها و جوانها و حتی میانسالها و افراد مسن در مقابل زن و زنانگی و مسائل جنسی و عاطفی و... دیگه جای تعجبی نداره؛ افرادی که فیلترینگ هایی از این قبیل روی دوش و روح و طبیعتشون سنگینی می کنه؛ رفتارها و کردارهایی که نشانهء واضح و روشنِ عطش جنسی شدید و بیمارگونه، عدم آگاهی، تحدید بیش از اندازه و مهار نامناسبه و از تفکرات و تصورات غلط و متعصبانه و متحجرانه (!!) ایی نشات می گیرند که همیشه و از همون سنین ابتدایی از طرف فرهنگ و جامعه ای بیمار و سیستم آموزشی نادرست بهشون القا شده و هر روز و با رسیدن هر فصل از سال و هر دوره ایی از زندگی و بروز انواع سانسور و اقسام مختلف مبارزه و مقابله با چیزهای که داغ ناهنجاری و بی عفتی و ترویج فحشا و فساد و ... می خوره، بهش دامن زده می شه.

این روزها، سردرگمی برای داشتن یک برخورد مناسب با این رفتارها و کردارها، برای پرورش مناسب احساسات جنسی خود و فرزندان و اطرافیان، برای ارضای صحیح و شایستهء نیازهای جنسی و عاطفی خود و نزدیکان و حتی دیگران، برای از بین بردن اون بی فرهنگی و بی جنبه گی معروف و... به هیچ عنوان جای هیچ علامت سوال و تعجبی و پرسشی نداره!

اما این وسط، نمی دونم با اینهمه تلاشی که می شه تا ماها به مُهر سانسوری که هر روز و هرجا می بینیم، عادت کنیم، و از خود سانسوری به فراموشی و انفعال برسیم، چرا من عادت نمی کنم به این مُهر که سالهاست روی پیشونی خودم، به عنوان یک زن دارم و سالهاست مذهب و فرهنگ و جامعه و خانواده و معلم و استاد و همه با انگشت ملامت خودشون بهش اشاره می کنند تا همیشه بدونم که باید جسمم رو، احساسم رو، کششهای جنسی و عاطفی ام رو، ذهن و اندیشه ام رو، زبانم رو، حتی اسمم رو، سانسور کنم تا مبادا عشوه ای نکنم و دل مردان دل گنجشکی رو نلرزونم، تا مبادا سرباز شیطان نباشم و دین مومنین رو بر باد ندم ، تا مبادا زنِ ناکارآمد و پستو نشین یاغی و ساختار شکنی نباشم که مزاحم کار و اندیشه ورزی مردانِ کاردان شده، تا مبادا حریم مکانهای محرم و حرمت مجالس رو نشکنم، تامبادا...

نمی دونم چرا هنوز هم که هنوزه از داغ این مُهر دلم می گیره، هنوز هم از اینهمه انگشت ملامت حالم بهم می خوره، هنوز هم از نگاه ها و افکار حق به جانبی که هر جا خطایی هست به دنبال رد پای من می گردند عصبی می شم و هنوز هم بدنبال راههای می گردم تا به این فیلترینگ ها عادت نکنم و خودم رو، زن رو، انسان رو، بی سانسور ابراز کنم.

 

مرتبط: سانسور با روابط انسانی چه کرده است؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:44 توسط مرجان نمازی |

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:50 توسط مرجان نمازی |

 

بار ها و بارها از بچه ها می پرسند :" دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟" یا اینکه " دوست داری جای کی باشی؟" علیرغم اینکه زیاد از خاطرات دوران کودکیم به یاد ندارم اما خوب یادمه که هیچ وقت نمی دونستم که جواب این سوالها رو چی می تونم بدم. نمی دونستم دوست دارم چه کاره بشم یا جای کی باشم.

تو سنین نوجوانی، بچه ها بیش از هر زمان دیگه ای یه بت خاص واسه خودشون دارند، که می تونه معلمشون، یه بازیگر، یه خواننده، یه دوست یا یه شاعر و نویسنده باشه. راستش من باز هم به یاد ندارم که کسی  تو زندگیم و دوران نوجوانیم این ویژگی رو برام داشته. بارها اینکه "الگوی شما کیست؟" یا "دوست دارید چه کاره شوید؟" رو به عنوان موضوع انشا به بچه ها میدادن و اونها هم بعد از کلی مقدمه چینی های تقریباً بی ربط، شروع می کردن به گفتن و گفتن و گفتن؛ که اکثرش با واقعیت های موجود، اصلا جور در نمیومد و خیلی کم، بعدها می دیدیم که اون بچه ها ذره ای به شغل آرمانی شون و شخصیت و جایگاه شخص مورد علاقه شون نزدیک شدن. به قول استاد فلسفه مون" فرض محال که هیچ وقت محال نیست!"  ولی من که تقریبا تمام انشاهام به قلم خواهرم بود ، این انشام هم رو پاشنه آرزوهای خواهرم می چرخید که برای همیشه همون آرزو موندند.

حالا که تقریبا بزرگ شده ام، گاهی این سوال ها رو یا خودم یا دیگران ازم می پرسند و باز هم نمی دونم چه جوابی بهشون بدم. نشونه اش هم، همین خصلت من در پریدن زیاد از این شاخه به اون شاخه است! راستش الان که فکر می کنم می بینم هیچ وقت دوست نداشتم که کسی را به عنوان الگوی تمام عیار خودم در نظر بگیرم و خودم و سلایق و اعتقاداتم رو نادیده بگیرم و درحالی که شیفته اخلاق و رفتار و ظاهر و غیرهء اون شخص هستم، کاملا خودم را به اون شکل در بیارم یا همون طور رفتار کنم و همیشه اون شخص رو در چشم انداز و رویاهای آینده ام، درحالی که صورت خودم رو جاش گذاشته ام (:دی )، داشته باشم.

من همیشه با تقلید و شیفتگی محض و تعصب مخالف بوده و هستم و همین باعث میشه که خودم رو به عنوان یک انسان منحصر به فرد با هدف و زندگی ای منحصر به فرد ببینم. این به این معنی نیست که خودخواه و خود بزرگ بین هستم. نخیر! من به نا آگاهی خودم و ندانسته هام در خیلی زمینه ها آگاه و معترفم و خوشبختانه جسارت بیان این رو هم خوب دارم و به همین خاطره با آگاهی به ناآگاهی خودم، به دنبال آگاهی می دوم اما صادقانه می گم که هیچوقت به هیچ کس به عنوان الگوی زندگیم و یا کسی که آینده ام رو در جایگاهی شبیه جایگاه اون می دیدم نگاه نکردم.

من نه فقط دراین مورد که در مورد چیزهای مورد علاقهء دیگه ای مثل رنگ مورد علاقه، شخصیت سیاسی و اجتماعی مورد علاقه، فیسلوف مورد علاقه، نقاش مورد علاقه، خواننده و بازیگر مورد علاقه، شاعر و نویسنده مورد علاقه ، استاد یا معلم مورد علاقه و خیلی چیزای دیگهء مورد علاقه، شک دارم و با عدم یقین حرف میزنم. مثلاً من نمی تونم بگم فلان رنگ رو خیلی دوست دارم و تمام وسائل و لباسهام رو به اون رنگ بگیرم چون به نظرم هم رنگها می تونن قشنگ باشن و این بستگی به مورد استفاده اشون یا هارمونی با چیزای اطرافش داره.  به نظر من همه اون مورد علاقه ها، یک سری نقاط مثبت و منفی دارند که نمی شه ازشون چشم پوشید. شاید خیلی نسبی گرا باشم اما خوب من اینم که هستم و این خصلتی نیست که به این آسونی ها بشه تغییرش داد. راستش نمی دونم اینها ضعفه یا حُسن، اما خودم تا حدی ازش احساس رضایت میکنم با اینکه گاهی اوقات از این همه بی تفاوتی و عدم یقین خودم خسته میشم!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:0 توسط مرجان نمازی |

 

Walking in empty streets

Sometimes a car passing me

 

The sky is dark blue, it’s dawn

The sun is doing her best to come up

 

She shouts:” Hey Girl, I’m still alive,

You gotta restart your run through the drive

 

I got a message for you

God promised to be with you!”

 

His message says:” Honey, come to me

Be sure you’ll never lose a thing

 

Don’t be afraid, the night is to end

It’s another day, try to be different!”

 

There is the sun’s trace every where

Sleepy people rushing to nowhere

 

Everyone’s reading the message

Whose sender is God, as sun says

 

Every body knows the sun’s lying

The biggest lie is the night’s ending

 

Everyone knows the message is a fake

The everyday’s drive has no end

 

The God who is always sleeping

Can not have a message for me

 

Today I don’t know what to do again

I just wait for a miracle, as every day

 

Marjan Namazi

22/09/86

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:14 توسط مرجان نمازی |

 

 

 

روزهاي پر از پستي و بي هيچ بلندي؛

روزهاي پر از سياهي و بي هيچ سپيدي؛

كه روزهاي من پر از شب اند.

 

به جا پناه برم از اين شب !؟

 

به كجا روم كه اينجا

ذره هاي هوا هم

چون گرگهايي

به پاره هاي وجودم حمله مي برند.

 

به كجا پناه برم از اين هوا؟!

 

كه اين هواست

و بي آن

من چون مرده اي

ميان كفتارها!!!

 

"مرجان نمازي"

۸۴/۴/۴

اما برای همیشه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:19 توسط مرجان نمازی |

+ مریم حسین خواه روزنامه نگار و عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد

 

چه خام اندیشند...!

 تو ای زبانت واژه گزین حق

تو ای اندیشه ات زخمی بر پیکر بیداد

تو ای دستت نوازنده ساز آزادی و برابری

تو ای قدمت کوبندهء دامان تبعیض و ظلم

تو را پاس میداریم.

 و به حرمت فریادهای بی صدایمان، سوگند!

که اندیشه ات را آزاد و بیدار و پایدار دنباله رو ایم.

و به تکریم مشتهای گره کرده مان

--که حتی سنگین ترین ضربه ها به زیرش نتوانند کشید

و پولادی ترین زنجیرها و بند ها نیز فریادش را تاب نخواهند آورد--

اسمت را ، راهت را ، اندیشه ات را و فریادت را

حک کرده ایم بر دیوار دل و اندیشه مان

دلی و اندیشه ای که هرگز در بندش نتوانند کرد.

 

چه خام اندیشند!

کجا توانند اندیشه ات را در پس دیوارهای سیاه بلند

در بند کنند!؟

و با میخهای فولادی واژه هایی همه ناحق

به صلیب کشند!؟

کجا توانند دل دریائیت را

طوفانی کنند !؟

تا کشتی اندیشه ات در آن غرقه ای گردد

و آرمان شهرمان

--که حتی تصورش لرزه بر اندام بند بانانت می افکند

و خواب از چشمان میزان دارانت می رباید--

در پشت دشتی از خون و بند

به دست فراموشی سپرده شود!

چه خام اندیشند!

 

ای بیدار دل،

ای آزاد اندیش،

بدان که تا پایان این مسیر بودن و شدن

پاس می داریمت

و همراه و هم فریادت خواهیم ماند...

مرجان نمازی

برای مریم عزیز و مریم های آزاد اندیش و بیدار دل!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:28 توسط مرجان نمازی